بهرحال بلافاصله ما هم از محسن چاوشی عمو زنجیر باف رو گذاشتیم نشستیم خندیدن به دستش... هی ریخت هی ما خندیدیم، هی ریخت ما خندیدیم، هی خندیدیم! هیچی دیگه بلند شد رفت و چهار تا ضد حال عوضی به ما انداخت و جریان تموم شد و ما هم رفتیم. حالا الان صدا یکی از تهرون رسید، بسیار احساساتی و پر محبت: باری تو کی میای ایران بریم ایران گردی، کی میایی هرچی هست با هم کشف کنیم با هم قسمت کنیم و در بیاریم از زیر زمین بیرون!؟ ببین شکوفه نازنین تو اول بگو من به کجام آرپیچی ۷ رو به خودم ببندم باهات برم اینور اونور بعدش یک فکری میکنم. آخه مگه با تو بدون سلاح سنگین میشه جایی رفت؟ بدون آرپیچی ۷؟ دیوانه ها
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen