خلاصه از زمانی که تیردوقلو قدیم با آدماهای قدیمش از بین رفت این دنیا دیگه به درد نمیخوره. یک جناب سروان داشتیم هر وقط شفتالو میخورد حسته شفتالو رو پرت نمیکرد تو خاکروبه، بلکه با احترام میرفت خاکش میکرد یک درخت دیگه ازش بزنه بیرون، ما هم هی میخندیدیم و داد میزدیم: جناب سروان رو عشق، چاکریم، مرگ بر نامرداش!، اونم داد میزد خفه، بچه درویش لات پپه!
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen