Donnerstag, 13. Februar 2025
گلسرخی بود گفت مملکتی که در آن عشق کاغزیست امیدی برای زنده ماندن گنجشکک خیس نمیبینم...... افکارم جلب نگاه اوریان شفاف یک روسپی زبان بسته... با هم از اخلاق شمارش ماده هزینه ها سیر خسته.. و این داستان همزیستی ما زیر باران با دست های از پشت بسته...اخلاق و بینش محتوا تزئینی احالی روزهای بارانی یک سرود است و ترانه سر بسته... درودیست به آغاز ظهور فصل من و تو... دو امید خوش نقش که از حقیقت های پنهان بی خبر مانده.... از زندگی های پست و تاریک و رذل دور مانده...از صورت های درهم شکسته در انتظار من و تو مانده .. تو روسپی خسته و من وژدان پرسته مست و ساده... جرم خالص سر به داران و یاران تو... بدون جرم به باد و از یاد رفته.... انگیزه های گس در شگفت راه نور سربداران همراه به آسمان بی باک پر زده رفته.. دفترچه خاطرات فصل من وتو شروع غزل از سالیست که خاطرات کودکی ها در آن گمشده رفته..شاید از اخلاق و بینش تزئینی رنج برده و در سیاهچاله زهن ها با زمان پنهان شده رفته....
Abonnieren
Kommentare zum Post (Atom)
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen