Samstag, 15. Februar 2025

حالم امروز یک ربع به هشته... هم ساعت اخبار روز از دشت شام غریبان و روضه از امام هشته.. بچه بودم با چکش زدم تو سر بچه همسایه مون.. ریخت و قیافش شد خون رنگ تموم بچه های دیگه صورت کچی و از دم ریدمون..... از صورات هاشون همه عن میبارید...یادمه گفتنشون ای بیوژدان و بی رحم تموم... پدرش بسیجی بود.. مثل شیشه ویسکی بابام اقدام فیزیکی بود... همه رو منگ میکرد با بوق موتور آکاردون شهادت از جبهه و جنگ میزد... یا سار الله رو سبز خیار قلمی سگی داد میزد... بچش حالی هولی بود تو فاز گربه کشی و سگ کشی و جاکشی بود... سر زبونها چو چرخیده بود این حلال زاده رو خدا به ما رسونده توپ..... جوب کنار کوچه پر از ناله ها با صدای شکسته... بچه گربه دست و پا شکسته... آه مادر کنار پیاده رو نشسته، کوه آتش در جستجوی یک دست حق و آگاهی رها دهنده.. صدور حکم حق با ماست... تو مجازات و دست اجرا کننده...! بریک، بریم چیز کنیم، همون چیز.. سرش هی میکنی ویز ویز آی جانماز ننم فلان.. لول

Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen