Mittwoch, 15. März 2023
پروین اعتصامی میگه چیز، چیزه...
آقا بچه بودیم مارو بردن سخنرانی سعید سلطان پور، دنبال بستنی فروش بودم دیدم در دکه اش رو بسته و نوشته تا اطلاع ثانوی بسته است. سوال کردم: عمو بستنی ها چی شده؟ گفت برو از کمونیست ها بپرس.. منم بچه بودم زدم تو ذات هرچی کمونیسته، شروع کردم به داد و بیداد و شعار مرگ بر کمونیست، مرگ بر کمونیست، ریدم به هرچی کمونیست، کونیست ه ه ه ه ه ها، کونیست ها. خلاصه فوری از پا مرا طاهره گرفت و از سر مادرم و با شتاب دویدند و رفتن به سمت خانه، طاهره شروع کرد در ماشین کتاب خوندن، و هیچوقت یادم نمیره، این شعر بود:
احمق، کتاب دید و گمان کرد عالم است
خودبین، به کشتی آمد و پنداشت ناخداست
Dienstag, 14. März 2023
it is called christian bloodline, jew armenian with vmat2, this type iranian instinctive in ring and collective they only experience fate blows, accidents, misfortune, disease, cancer, or parkinson, or other natural occurrences and misfortune. then it is said to her: it was god's will., exactly what the ayatullahs in vienna are doing with austro-fascism: god's will.
in fact we have a genetically and biologically damaged existence, brain invalid psychoparhism that imagines life like this: we have to find material for cyberterror and install secret cameras in business premises, offices, private rooms and in private spheres. jews armenians with vmat2 from the middle east and iran are in demand
شرط بندی
آقا رفتم 4 تا حلبی با یه کوزه خریدم گذاشتم خونه و گفتم خدایا شکرت نموندیم ایران سرهنگ فلان بهمان کشمیری بشیم، والا باز زمان شاه سپهبد منوچهری یک عاطفه ای به من و میهن داشت، این کشمیری دیگه با فائزه رفسنجای و پسر حاجی خیلی یال تشریف دارند. همینطوریش از کون ما 23 تن طلا کشیده شده بیرون، میموندیم ایران این مسیح علینژاد رو مینداختن گردن ما 40 تن طلا درمیوردن. حالا ما مونده بودیم واسه کی باید آزاده رو میکشتیم که شرط بندی تکمیل بشه، یا آزاده مارو میکشت جیب کی پر بشه! هنوز که داریم بعد از پنج سال فشنگ های اسلحه باباش و خودش رو خالی میکنیم
شرط بندی قدیمی
حسن خنگه
آقا ما بریم، دیشب هم یک فیلم از سینمای ایران دیدیم باز خندیدیم، جون تو. تو او مملکت صاحب مرده ریده شده به علم فرستنده و گیرنده! ربابه به شوهرش میگه: عزیزم حسن سردمه. حسن هم میره پتو میاره میندازه رو ربابه و وایمیسه وسط اتاق، حالا صحنه رو تماشا میکنی: میبینی پنجره بازه و ربابه کج و کوله نگاه میکنه. خلاصه فرستنده میگه بیا بیگی منو، ولی خوب سینمای ایران میگه حسن یک ایرانی خنگه پنجره رو نمیره ببنده، میره پتو میاره. حالا جریان یازده تن طلا و اشرف و دختر روسه بماند، واسه ما پارازیت میفرسته فکر کرده ما هم مثل حسن خنگیم
Abonnieren
Posts (Atom)
